233

پدر "ن" برج شش فوت کرده. یک روز قبل از تولدش خاکسپاری پدرش بوده. دنبال شماره پاک کرده اش گوشی ام را زیر و رو کردم. حسی از عذاب وجدان که باید در ان زمان کنارش می ماندم خفه ام می کرد. مایوسانه به مبل تکیه دادم که چرا باید در همه حال این وظیفه من بوده باشد که کنار ادم ها بمانم؟ چرا این احساس مسئولیت بی مصرفِ بی خاصیت مثل یک تله من را همیشه در دام می اندازد؟ این کلنجار درونی که آیا باید کاری کنم یا نه چندین روز متوالی است که ذهنم را درگیر کرده. اینکه آیا واقعا با ادم ها باید اندازه ی سهم و لیاقتشان بود یا به اندازه ی انسانیت خودمان؟

232

از سفر برگشته ام. این تنها باری بود که حتی دلم نمیخواست روی ایران را دوباره ببینم و پا روی خاکش بگذارم! صبح ها روی صندلی تراس مینشستم و به این فکر میکردم که ترجیح می دهم در این حجم از سرما و تنهایی زندگی کنم اما دیگر هرگز برنگردم! و تمام خانواده یک صدا میگفتند که برنگرد! اما برنگشتن کار ساده ای نیست، بخصوص در سن و سال من. آن هم در جایی که به عنوان تفریح به آن نگاه کرده ای نه خانه. بیرون از این منطقه جغرافیایی همه چیز در آرامش پیش میرفت، ادم ها آخر هفته نزدیک کریسمسشان را با خوردن شراب داغ، بغتزل و ساندویچ سوسیس و هات داگ، خرید کردن، دوچرخه سواری و دویدن میگذراندند، برف روی زمین مینشست و سنجاب ها روی درختان بازی میکردند. دلم برای خودمان که هر روز یا اعدام میشویم یا تیر میخوریم یا بدتر با مرگ هر نفر قسمتی از روحمان را از دست میدهیم و همچنان نفس میکشیم سوخت. اینکه ما درگیریم برای داشتن چیزهایی که زیاد که نیستند هیچ، جزو نیازهای اولیه مان هستند.

کتاب 1984 را بالاخره تمام کردم و خانه ادریسی ها را شروع کرده ام به خواندن. "ع" میگفت همه ی ما در سه چیز نابغه هستیم. آدم های نابغه توانایی هایشان را پیدا کرده اند و به آنها پرداخته اند. درب دستشویی را باز کردم و همینطور که پایم را میچپاندم توی صندل ها، گفتم من هیچکدام از این نبوغ را در خودم پیدا نکردم، داخل شدم و درب را بستم. داد زدبیشتر بخوان و بیشتر بنویس. از آن روز میگویمی نکند واقعا میتوانستم نویسنده شوم و نشدم؟