از سفر برگشته ام. این تنها باری بود که حتی دلم نمیخواست روی ایران را دوباره ببینم و پا روی خاکش بگذارم! صبح ها روی صندلی تراس مینشستم و به این فکر میکردم که ترجیح می دهم در این حجم از سرما و تنهایی زندگی کنم اما دیگر هرگز برنگردم! و تمام خانواده یک صدا میگفتند که برنگرد! اما برنگشتن کار ساده ای نیست، بخصوص در سن و سال من. آن هم در جایی که به عنوان تفریح به آن نگاه کرده ای نه خانه. بیرون از این منطقه جغرافیایی همه چیز در آرامش پیش میرفت، ادم ها آخر هفته نزدیک کریسمسشان را با خوردن شراب داغ، بغتزل و ساندویچ سوسیس و هات داگ، خرید کردن، دوچرخه سواری و دویدن میگذراندند، برف روی زمین مینشست و سنجاب ها روی درختان بازی میکردند. دلم برای خودمان که هر روز یا اعدام میشویم یا تیر میخوریم یا بدتر با مرگ هر نفر قسمتی از روحمان را از دست میدهیم و همچنان نفس میکشیم سوخت. اینکه ما درگیریم برای داشتن چیزهایی که زیاد که نیستند هیچ، جزو نیازهای اولیه مان هستند.
کتاب 1984 را بالاخره تمام کردم و خانه ادریسی ها را شروع کرده ام به خواندن. "ع" میگفت همه ی ما در سه چیز نابغه هستیم. آدم های نابغه توانایی هایشان را پیدا کرده اند و به آنها پرداخته اند. درب دستشویی را باز کردم و همینطور که پایم را میچپاندم توی صندل ها، گفتم من هیچکدام از این نبوغ را در خودم پیدا نکردم، داخل شدم و درب را بستم. داد زدبیشتر بخوان و بیشتر بنویس. از آن روز میگویمی نکند واقعا میتوانستم نویسنده شوم و نشدم؟