257

میروم توی اتاق کنفرانس مینشینم، درب ضد صدایش را میبندم پرده ها را میدهم پایین و چراغ را خاموش میکنم، یک موزیک پیانو در گوشم میگذارم پخش شود، دلم میخواهد به یک نقطه خیره شوم و خیره میشوم. سه لیوان قهوه خورده ام، ساعت چهار صبح خوابیده ام، شش بیدار شده ام. تمام شب زمان را به آهستگی سپری کرده ام و همچنان اثراتش مثل نفس های کند و کش دار در این تاریکی و تعلیق با من است. دلم میخواهد در همین عدم حس های عمیق باقی بمانم، در جا گذاشتن ها و فراموش کردن ها. در چرت و پرت گفتن ها و خندیدن ها. اما باز بر میگردم به همین جا که هستم. به یک نقطه خیره میشوم. در تاریکی و از آدم ها و زندگی بیشتر کفرم در می آید، باز دلم میخواهد از همه انتقام بگیرم. انتقام چه چیز را نمیدانم. دلم میخواهد یک بولدوزر داشته باشم از روی همه چیز رد شوم، خراب کنم، فحش بدهم، داد بزنم، خراب کنم، دلم میخواهد یک گندکاری درست حسابی راه بیاندازم به اندازه ی حال آشفته ی درونم. اما آرام مینشینم انگار دارم مدیتیشن میکنم!

آدمیزاد عجیب است! حتی برای خودش هم عجیب است! مدام نقش بازی میکند!

256

بخواهم روراست حرف بزنم، دیگر دلم نمیخواهد وقتی میروم بیرون کنار یک مرد راه بروم، کنار یک مرد راه رفتن عاجز و ذلیلم میکند! حتی وقتی دوستانم را میبینم که کنار شوهرانشان عکس میگیرند، یا غریبه ها دست در دست هم در خیابان راه میروند چسبیده به هم مثل حال مالکیت ناخودآگاه ناخوش میشوم. این چه سمی است در رگهام ریخته شده؟ همه چی خوب است، دوست باشید، هم را دوست داشته باشید، ولی همه در هم نلولید دیگر، بس است یکجایی این بازی مسخره را تمام کنید. نزایید. بخورید، بخوابید، بیاشامید ولی هر کس برود خانه ی خودش کپه مرگش را بگذارد، فاصله ها را رعایت کنید، دم دقیقه تکست ندهید، خانه ی هم نمانید، تختتان را با کسی شریک نشوید. چه اشکالی دارد؟ اینطوری خیلی هم بهتر است. صمیمیت زیاد فاسد کننده است. زیاد ماندن فاسد کننده است، زیاد دیدن، زیاد شنیدن، هر چیزی زیادش فساد می اورد، خرابی ببار می اورد دلسردی، کی میخواهد آنوقت شما را از عذابی که قرار است بکشید نجات بدهد؟

255

ساعت نه صبح روز شنبه است و سومین قهوه اسپرسو ام را میخورم تا بتوانم کمی به حالت عادی برگردم! با اینکه این روزها میدانم خودم را دستی دستی دارم به فاک میدهم اما میخواهم از خودم دور شوم و انگار برای این دور شدن تنها راه چاره همین به فاک رفتن است!

254

حال هرکس را که میخواهد حالتان را بگیرد، پیش پیش بگیرید!

ببینید قلب رئوف داشتن بیشتر جاهای زندگی بدرد نمیخورد! پرخاشگری هم بیشتر جاها بدرد نمیخورد! حرص خوردن هم بیشتر جاها بدرد نمیخورد! اما اینکه بدانید چگونه قدم های خود را بر میدارید و در چه راستایی بر میدارید و چرا بر میدارید و قرار است در نهایت چطور تمامش کنید خیلی مهم است! بعضی از آدم ها را باید بنشانی سر جایشان برای همیشه. این لطفی است که به همه اطرافیان آن آدم ها میکنی! یا لاقل در ذهنشان ثبت میکنی که آدم هایی هم هستند که بتوانند آنها را سرجایشان بنشانند. چرا؟ چون دیگران جرات کاری که تو میکنی را ندارند حالا یا از لحاظ احساسی یا از لحاظ هوشی یا از لحاظ شرایطی.