257
میروم توی اتاق کنفرانس مینشینم، درب ضد صدایش را میبندم پرده ها را میدهم پایین و چراغ را خاموش میکنم، یک موزیک پیانو در گوشم میگذارم پخش شود، دلم میخواهد به یک نقطه خیره شوم و خیره میشوم. سه لیوان قهوه خورده ام، ساعت چهار صبح خوابیده ام، شش بیدار شده ام. تمام شب زمان را به آهستگی سپری کرده ام و همچنان اثراتش مثل نفس های کند و کش دار در این تاریکی و تعلیق با من است. دلم میخواهد در همین عدم حس های عمیق باقی بمانم، در جا گذاشتن ها و فراموش کردن ها. در چرت و پرت گفتن ها و خندیدن ها. اما باز بر میگردم به همین جا که هستم. به یک نقطه خیره میشوم. در تاریکی و از آدم ها و زندگی بیشتر کفرم در می آید، باز دلم میخواهد از همه انتقام بگیرم. انتقام چه چیز را نمیدانم. دلم میخواهد یک بولدوزر داشته باشم از روی همه چیز رد شوم، خراب کنم، فحش بدهم، داد بزنم، خراب کنم، دلم میخواهد یک گندکاری درست حسابی راه بیاندازم به اندازه ی حال آشفته ی درونم. اما آرام مینشینم انگار دارم مدیتیشن میکنم!
آدمیزاد عجیب است! حتی برای خودش هم عجیب است! مدام نقش بازی میکند!