بخواهم روراست حرف بزنم، دیگر دلم نمیخواهد وقتی میروم بیرون کنار یک مرد راه بروم، کنار یک مرد راه رفتن عاجز و ذلیلم میکند! حتی وقتی دوستانم را میبینم که کنار شوهرانشان عکس میگیرند، یا غریبه ها دست در دست هم در خیابان راه میروند چسبیده به هم مثل حال مالکیت ناخودآگاه ناخوش میشوم. این چه سمی است در رگهام ریخته شده؟ همه چی خوب است، دوست باشید، هم را دوست داشته باشید، ولی همه در هم نلولید دیگر، بس است یکجایی این بازی مسخره را تمام کنید. نزایید. بخورید، بخوابید، بیاشامید ولی هر کس برود خانه ی خودش کپه مرگش را بگذارد، فاصله ها را رعایت کنید، دم دقیقه تکست ندهید، خانه ی هم نمانید، تختتان را با کسی شریک نشوید. چه اشکالی دارد؟ اینطوری خیلی هم بهتر است. صمیمیت زیاد فاسد کننده است. زیاد ماندن فاسد کننده است، زیاد دیدن، زیاد شنیدن، هر چیزی زیادش فساد می اورد، خرابی ببار می اورد دلسردی، کی میخواهد آنوقت شما را از عذابی که قرار است بکشید نجات بدهد؟