344

راستی خبر سقوط پرخطر چخبر!

343

امروز به شدت عصبانی شدم، همکاری دارم که شاید بیشتر از یکسال است که به فاصله ی یک پل خانه هایمان با هم فاصله دارد و در این مدت بالای سیصد بار با هم رفته ایم و آمده ایم! هنوز لوکیشن خانه ی من را یاد نگرفته! جالبی ماجرا اینجاست که دکتری قبول شده و شریف هم درس خوانده!

امروز وقتی اسنپ گرفت، گفتم به راننده بگو ببین قبول میکند دنبال من هم بیاید؟ گفت باشد! و چون میدانستم ممکن است همچنان درست راه را نتواند نشان بدهد دو بار در تکست و دوبار تلفنی به او توضیح دادم که به راننده بگو کجا بیاید! او هم مدام گفت باشد! گفتم گفتم!

در آخر سر بعد از حدود نیم ساعت منتظر ماندن باز هم آدرس را آنقدر اشتباه و دور رفت که مجبود شدم خودم ماشین بگیرم و با یک ساعت تاخیر به شرکت برسم!

هوش و توجه آدم ها اصلا ربطی به میزان تحصیلات ندارد واقعا!

342

الان که به گذشته نگاه می کنم، نصف اتفاقاتی که باعث نارضایتی م شدن صرفا نه بخاطر این بوده که اونطور که دلم میخواستن پیش نرفتن! بلکه بخاطر این بودن که اصلا نمی دونستم دقیقا چی می خوام و انتظار دارم که چطور پیش برن تا واسشون برنامه ریزی کنم، دنبالشون برم، وقت بگذارم!

مثلا من هیچ وقت نمیدونستم دلم میخواد عروسی بگیرم یا نه! دلم میخواد توی عقدم چجور لباسی بپوشم! اصلا چه رنگی باشه! چه گلی دستم بگیرم! دیزاین جایی که میگیریم چجوری باشه! شاید مسخره بنظر بیاد! ولی حتی در مورد همچین موضوع مهمی هم هیچ ایده ای نداشتم! فکر میکردم دیگران باید مشخص کنن چی خوبه، چی قشنگه، چی درسته!

خواستم بگم این اصلا درست نیست! آدم همیشه باید بدونه دلش چی می خواد! باید بدونه دنبال چی باید بره! باید تکلیفش با خودش مشخص باشه.

341

دیروز به ف میگفتم تحملم برای همه چی ته کشیده. حالا که موقع ثمره رسیدن بود من جا زدم فقط چون دیگه خسته م.

340

رفته یک شهر دیگر خانه ی دوستش، در این مدت یک ماه و نیمی که رفته برعکس وقتی اینجا بود این سومین مسافرتش است که رفته!

چند ساعت پیش پیغام داده ام که این رابطه به من آسیب می رساند و دیگر نمی خواهم ادامه اش بدهم. به هر حال از مدتی قبل او رفته دنبال زندگی خودش که من دیگر نقشی در ان ندارم و این مدت را شاید نیاز داشته ام تا با این حقیقت که دیگر او در زندگی ام نیست کنار بیایم و بپذیرم.

چقدر روابط بی محتواست! چند سال از زندگی و وقتت را صرف ساختن چیزی میکنی که تهش هیچی نیست!

339

وقتی دیر بیایی، من خسته م.

دیر بیایی، کارامُ کردم ... منتظرت نموندم، سختی هام رو کشیدم، چیزی نمونده باهات تقسیمشون کنم.

دیر بیایی، ساعتا خوابیدن، قلبم حوصله دیگه نداره، چشمام نمیخوان نگاهت کنن.

دیر بیایی، فیلما تمام شدن، آهنگا خونده شدن، پلی لیستا عوض شدنُ خاطره ی تو رو ندارن، مشروبا خورده شدن، جای تمام تابلوها تو خونه مشخص شده.

دیر بیایی، سر عطرا گم شده، عطرشون از رو لباسا پریده، قهوه های صبح منتظرت نموندن.

دیر بیایی، اشکهام خشک شدن، کفشای پیاده رویم چند سری تغییر کردن با تو ناآشنان.

دیر بیایی، دیگه خوشحال نیستم که عه تو اومدی.

دیر بیایی، درا بسته ن. خونه تغییر کرده. کوچه ها میرسن به خونه ی یه زن دیگه.

دیر بیایی، دیگه منتظرت نیستم. دیگه غصه ت تو دلم اینور اونور نمی ره. دیگه ... اونموقع مثل الان خسته م.

338

ورزش ام را کرده ام، دو تا قهوه ام را خورده ام، پشت میز نشسته ام همینطور که به پیانو گوش میدهم اینجا هم مینویسم. پاسپورتم آمد. امروز باید بفرستم برود ببینم چه نتیجه ای میگیرم.

خیلی حال و حوصله ندارم.

337

با مامان مینشینیم سریال دل را مبینیم، می گوید او هیچ وقت بهت زنگ نمیزند؟ یا بخاطر اینکه من اینجام زنگ نمیزنم؟ میگویم چون تو اینجایی زنگ نمیزند! معذب می شود میگوید خب من چند روز دیگر که وسایل ار جمع کردیم می روم! میگویم تو باش! ما به هم تکست می دهیم.

یادم به بچگی می افتد، چقدر احساس میکردم مادر پدرم در زندگی ام دخالت می کنند! چقدر حضور دارند! طوری رفتار می کردم انگار اضافی اند.

الان برای یک ثانیه بیشتر بودنشان باید التماس کنم.

336

مامان گفت یک ارزو کن و برایش چله بگیر. قدری فکر کردم که چه آرزویی دارم؟ نه از سر ناامیدی! از سر اینکه آنقدر در این زندگی سطحی غرق شده ام دیدم آرزویی ندارم!

گفتم آرزویی ندارم مامان. و این عجیب است که مادر من هنوز در دلش ارزو دارد و برایش چله می گیرد! من مثل خیلی چیزهای دیگر که یادم رفته آرزو کردن هم یادم رفته.

شاید اگر بخواهم آرزو کنم دلم میخواهد مثل قدیم کمی به خودم و احساساتم نزدیک باشم و اینقدر دور از خودم نباشم.

335

صبح بیدار شدم و دیدم هیچکاری ندارم، ساکم را برداشتم و رفتم ورزش کردم، بعد آمدم شرکت، صبحانه سفارش دادم و الان دارم یک پادکستی در مورد خودشیفتگی گوش میدهم.

334

امروز دنبال کارهای تمدید پاسپورتم رفتم، بعد از آن یکساعت ورزش کردم، الان هم پشت میز کارم نشسته ام و کانال موسیقی تلگرامم را انداخته ام روی پلی به کارهام میرسم.

333

قبلا که این همه تب و تاب رفتن در من بود، همه چیز در درونم عصیان کشیده و نفرت برانگیز بود. از هوای این منطقه ی جغرافیا، از اخبارش، از تکه پارچه های اضافه ی آویزان به زن ها، از قانون و مقررات بی سر و ته و نامشخص، از این همه سردرگمی، از بی پولی، از قیمت ها که آسانسوری بالا می روند بیزار بودم.

الان؟ بعد از این همه دویدن! راستش دیگر برایم فرق نمی کند چه بپوشم، چقدر پول داشته باشم، اصلا کارم را دوست دارم یا نه. آب و هوا خوب است یا بد، من جانم میرود یا یک جوان دیگر. عجیب است ولی انگار فلج شده ام و حسی ندارم.

332

در حال نوشیدن منیزیم برای کمتر شدن گرفتگی عضلاتم هستم. امروز قرار بود بروم باز هم ورزش کنم اما نتوانستم، صبح بیدار شدم، دوش گرفتم با مادرم چای نوشیدیم، سیگار کشیدم، در طول مسیر آهنگ گوش دادم، در شرکت بالا و پایین پریدم از شدت کار، بابت ویزا زنگ زدند که بیا بعد از این همه مدت پاس را میفرستیم شاید بدون آپدیت ایشو شود! باز استرس سراغم آمد. گفتم نمی شود سه ماه دیگر؟! حالا این بار نوبت من است! که ناز کنم! مامان گفت تیری در تاریکیست بفرست شاید شد! گفتم در این گیر و دار؟ تازه دارم خانه را جابجا میکنم! حالا قرار شده فردا بفرستم ببینم چه میشود. با دخترها نیم ساعت رفتیم بیرون قهوه خوردیم کمی آفتاب به سر و صورتمان خورد و برگشتیم. الان نشسته ام پشت میز کفش هام را در آورده ام، بتهون گوش میدهم و آخرین جرعه منزیم را هم قورت دادم.

331

بالاخره تمام شد!

330

خستگی بیشتر از هر حس دیگری بر من مستولی شده. دیشب تا ده شب در خیابان ها دنبال خانه می گشتیم و آنقدر خانه های آشغال نشانمان دادند که کم مانده بود وسط خیابان بزنم زیر گریه.

دلم میخواهد از این وضعیت در بیایم. فقط توانستم بروم زیر دوش چند سیگار بکشم بخوابم و صبح زود خودم را برسانم به تردمیل و بدوم! موتزارت گوش بدهم و قهوه بنوشم و قرص هام را بندازم بالا. من آدم سختی کشیدن و دربدری نیستم! آدم هیجان ها و نداری نیستم! آدم بالا و پایین زیاد دیگر نیستم! درهیچ چیز لعنتی.

از حس ناامنی بیزارم، از بیرون امدن از نقطه امنم بیزارم، از خارج شدن از روتینم بیزارم.

329

قربانت شوم، دیگر دنبال هیچ چیز نیستم! چرا فکر میکنی هر چه در این تن فرسوده بگردی قرار است یک چیزی کشف کنی! نه دیگر گذشته. من خودم رضایت داده ام به همین ها که باقی مانده و لذت بردن، بازی کردن با همین باقی مانده ها. مثلا در طول روز موتزارت کوش بدهم، چند ورق کتاب بخوانم، بعد از ظهرها لخ لخ کنان سیگاری بگیرانم و فیلمی به تماشا بنشینم و از سر بی حوصلگی در شبکه های اجتماعی قیمت هر چیزی که خوشم می آید را بی آنکه بخرم بپرسم چون نمی خواهد با تخم چشم فروشنده روبرو شوم! قهوه بنوشم، با آفتاب حال کنم ... در سرم حرف بزنم حرف بزنم حرف بزنم. یک وقت هایی دستی به آشپزی ببرم.

بله عزیز من. بله.