330
خستگی بیشتر از هر حس دیگری بر من مستولی شده. دیشب تا ده شب در خیابان ها دنبال خانه می گشتیم و آنقدر خانه های آشغال نشانمان دادند که کم مانده بود وسط خیابان بزنم زیر گریه.
دلم میخواهد از این وضعیت در بیایم. فقط توانستم بروم زیر دوش چند سیگار بکشم بخوابم و صبح زود خودم را برسانم به تردمیل و بدوم! موتزارت گوش بدهم و قهوه بنوشم و قرص هام را بندازم بالا. من آدم سختی کشیدن و دربدری نیستم! آدم هیجان ها و نداری نیستم! آدم بالا و پایین زیاد دیگر نیستم! درهیچ چیز لعنتی.
از حس ناامنی بیزارم، از بیرون امدن از نقطه امنم بیزارم، از خارج شدن از روتینم بیزارم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 10:9 توسط پاپن هایم
|