233
پدر "ن" برج شش فوت کرده. یک روز قبل از تولدش خاکسپاری پدرش بوده. دنبال شماره پاک کرده اش گوشی ام را زیر و رو کردم. حسی از عذاب وجدان که باید در ان زمان کنارش می ماندم خفه ام می کرد. مایوسانه به مبل تکیه دادم که چرا باید در همه حال این وظیفه من بوده باشد که کنار ادم ها بمانم؟ چرا این احساس مسئولیت بی مصرفِ بی خاصیت مثل یک تله من را همیشه در دام می اندازد؟ این کلنجار درونی که آیا باید کاری کنم یا نه چندین روز متوالی است که ذهنم را درگیر کرده. اینکه آیا واقعا با ادم ها باید اندازه ی سهم و لیاقتشان بود یا به اندازه ی انسانیت خودمان؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر ۱۴۰۱ ساعت 12:44 توسط پاپن هایم
|