462

اينروزها آنقدري كه وقت با شاهرخ مسكوب، بهرام بيضايي، عباس معروفي و آدمهاي مرده ي ديگر ميگذرانم با هيچ موجود زنده اي آن ارتباط تنگاتنگِ پرشور و تپنده را ندارم... بقول مسكوب حالا كه از خلال خستگي تاريخ به آن تابستان دور نگاه ميكنم، در خاطرم جز آفتاب و مشتي غبار چيزي نميبينم.

انگار چيزي هرگز وجود نداشته و من تمام آن موقع دوست داشته ام تصور كنم خاطرمن هم زماني خواسته شده، يا آدمهايي بوده اند لاقل ... حالا اين شك طوري چنگ زده و باور من را دريده كه جلوي جريان آمدن هر آدمي را ميگيرد.

461

مامان ميگه يادت باشه بنويسي و نگهشون داري. ميگه تو از اول نوشتن بلد بودي. اما اينم انگار يادم رفته. مثل همه چيزاي ديگه كه يادم رفته.