395
این چند روز گذشته یک جهنم به تمام معنا بود.
در تمام کل روز نمیتوانستم حتی غذا را از گلویم پایین بدهم و آنقدر سطح استرس و فشار روانی بر من بالا بود که حتی نمیتوانستم از یک حدی بیشتر بلند صحبت کنم! تقریبا یک فلج به تمام معنا. امروز بعد از چندین روز توانستم پرده ی اتاق را به کنار بزنم و نور روز را ببینم.
چه جهنمی چه جهنمی چه جهنمی.
فقط تنها راه باقی مانده برای من گریه بود. تمام مدت گذشته روی تخت افتاده بودم و گریه میکردم! و عمیقا دلم میخواست زندگی تمام شود. هنوز هم دلم میخواد تمام شود چون توان ندارم! طاقت ندارم باز به آن حال بیافتم.
بعد از جدایی مامان بابا آن هم درست بعد از جدایی خودم من دچار یک فروپاشی اساسی در زندگی شدم! احساس کردم دیگر هیچ نخی در این دنیا من را نگه نمی دارد! تا مدتها مثل مرده ها میرفتم سرکار و بر میگشتم. به این فکر میکردم این نباید زندگی باشد که تمام آن آجرهایی که روی هم گذاشته ای در این دنیا روی آب بوده و هیچ نقطه ی محکمی و ستونی در دنیا نیست که به آن تکیه کنی. بعد از آن پنیک های من شدت گرفت، ترس هام از دنیا و زندگی بیشتر شد. حتی بعد از دوباره برگشتنشان به هم در من همه چیز همان طور فرو ریخته و از هم پاشیده باقی ماند. فکر کردم تا کی میتوانم ادامه دهم؟ تا کی تحمل ادامه دادن دارم وقتی هربار اتفاقی باعث میشود باورهای بنیادین و اساسی ام برای یک زندگی از بین میرود؟
راستش من هرگز خودم را درمان نکردم! بعد از هیچ اتفاقی خودم را درمان نکردم فقط خودم را رها کردم! قسمتی از من در هر اتفاقی جا ماند و برنگشت، بهتر است بگویم برگردانده نشد. قسمتی از خودم را رها شده در گذشته جاگذاشتم و از آنجا و آن قسمت از زندگی فرار کردم و هرگز به آن برنگشتم تا فکری بحالش کنم و اینکه الان دیگر اعصاب ضعیفی دارم یا توان مواجه به کوچکترین تلاطمی را در خودم نمیبینم صرفا برای همین است که قسمت کمی از من باقی مانده.
قسمت کوچک و ناچیزی از من که تحمل ندارد.
و خب مهاجرتی که باعث شده تمام زندگی و زخم ها دوباره و دوباره و دوباره مرور شوند و مرور تمام گذشته مثل تجربه دوباره آن دردهاست. همین مرور خاطرات و تجربه ها، همین اتفاقاتی که در اینجا پیش می آید دست به دست هم داده تا من به یک نوعی از فلج برسم که توان هیچکاری نداشته باشم و فقط سعی کنم هوا را به ریه هایم بدهم تا زنده بمانم.