ساعت هفت و ده دقیقه صبح شده. دیگر هوای روشن را از پشت پرده کشیده ی اتاق حس میکنم. بی خوابی این روزها امانم را بریده. بیدار شدن های ساعت سه نصفه شب، نخوابیدن تا دو یا سه شب.

من خودم را در این زندگی دیگر حس نمیکنم. راه میروم، سرکار میروم، بر میگردم خانه، اما خودم را در هیچ کجای این داستان حس نمیکنم.

ساعت سه بیدار شدم، در صفحه های مجازی گشتم، دیگر به اینکه کسی باشد تا به او پیغام بدهم فکر نکردم. به امید اینکه بخوابم گشتم و خوابم نبرد، فیلم گذاشتم و خوابم نبرد، الان موزیک گذاشته ام و تا قبل از نوشتن این خط ها کتاب خواندم و خوابم نبرد. روی دستشویی نشستم و به خودم گفتم بنویس. بنویس شاید کمکت کند و حالا دارم با بدنی که از خستگی درد میکند مینویسم و کمکی نمیکند به حالم.