433
همیشه این احساس با من بوده که در همه جا حتی اینجا قسمتی از خودم را پنهان کرده ام، ترسیده ام از اینکه خود ناکامل و واقعی ام را نشان بدهم. خودی که گاهی و یا بیشتر اوقات سردرگم است. بعد از تمام این اتفاقاتی که این مدت رخ داده، حالا تنهایی بی سابقه ای هم به آن اضافه شده، دوستانم به طرز عجیبی در لاک خود رفته اند و حتی جواب تلفن هام را نمیدهند و من حتی از اینکه بگویم مثل یک طرد شده با من رفتارشده خجالت میکشم و این احساس گناهی که بی دلیل روی دوشم احساس میکنم باعث شده از حتی اتفاقات جزئی و کوچک هم هیچ لذتی نبرم. نمیدانم، انگار زندگی به معنای واقعی برایم جهنم شده. دارم تلاش میکنم آن من چسبیده به آن پوسته ی قدیمی را بی خیال شوم و در پوسته ی الانم با زندگی الانم کنار بیایم. گاهی فکر میکنم شاید این کنار گذاشته شدن از طرف آدم ها در قالب یک رنج، بیشتر موهبت باشد، زندگی بدون وابستگی به مراتب راحت تر است، این را خوب میدانم و به آن واقفم، اصلا بخاطر همین هم هست وقتی من به کسی زیادی نزدیک میشود ناخودآگاه فکر میکنم باید این رابطه را قبل از اینکه تبدیل به دردسر شود پایان بدهم. این گریز همیشه در من همیشه وجود داشته با اینکه هر لحظه تمنای بودن امنیت هم در درونم شعله می کشیده ... با این حال کنار آمدن و زندگی کردن با این واقعیت برایم سخت است.