436
وقاحت اتفاق عجیبی ست. لاقل برای من. کلا درکی از اینکه آدمی کارهای وقیحانه میکند و همچنان اصرار دارد در زندگی ام حتی شده به اندازه یک ناظر باشد و از همه چیز سر دربیاورد متعجبم میکند. از آن بیشتر از خودم تعجب میکنم که چطور رفتار کردم که به آدمی اجازه داده ام در حقم تا این حد وقاحت نشان بدهد؟ و همچنان به خودش حق بدهد که باز هم در حد سرک کشیدن از حال و اوضاعم حضور داشته باشد و حس کند که میتواند و اجازه دارد که باشد!
امروز وقتی ریکوئست یکی از آدمهایی که در گذشته میشناختم را دیدم، حالم از اینکه آدم ها به طرز بی رحمانه و فجیعی بی حد و مرز هستند بهم خورد. از این بیماری خودشیفتگی که حتی در این حرکتش خوابیده بود می خواستم بالا بیاورم. از خودم پرسیدم چرا همیشه راهی جلوی پای این آدم گذاشتی که فکر کند برای بار هزارم هم میتواند بیاید و بریند توی زندگیت؟ بعد با تاسف و حرص برای خودم و ساده دلی که هر بار منجر به اتخاذ تصمیمات تخمی در زندگی ام شده گزینه دیلیت را فشار دادم و اگر میشد ده بار یا هزار بار دیگر هم فشار میدادم برای تاکید بیشتر.
به خودم گفتم شورش را در آوردی، آدم ها هرگز تغییر نمیکنند. این فقط دیوانگی توست که ادامه دارد و تمام نمیشود، آدم شو. تف بیانداز تو صورت آدمهایی که پدرت را در آورده اند و ازشان عبور کن.
واقعا دلم به حال خودم میسوزد که خیلی وقتها نتوانستم به درستی از خودم مراقبت کنم، آن هم اکثرا بخاطر تصمیمات اشتباه، دلسوزی ها و دلتنگی های بی دلیل.