439
همینطوری خاطرات گذشته ی اینجا را میخواندم رسیدم به نوشته ی 260 م، برای سال 1402 است. نوشته ام به من پیشنهاد ریاست شد و من بخاطر شرایطم آنرا رد کردم.
از یک در بسته حرف زدم. نوشته ام:" احساس میکنم دارم گند میزنم. درهایی که باز میشوند را میبندم امیدوارم آن در بسته ای که منتظرش نشسته ام باز شود بالاخره."
آن در بسته باز شده، حالا همانجایی ام که منتظرش بودم. هر بار خودم را در جایی که الان هستم تصور میکردم آدمی به ذهنم می آمد که دیگر از همه ی سختی هایش رها شده و دارد زندگی را میکند که مطابق میلش است. اما واقعیت این است مغزی که گیر و گور دارد، هر جای دنیا که برود چون بلد نیست لذت ببرد، در ناکامی اش میماند و هر بار بهانه های ناکام بودنش تغییر میکند. گاهی احساس میکنم مثل معتادی ام که به درگیری با زندگی سخت عادت کرده و این ناراحتم میکند چون دلم نمیخواهد چنین آدمی باشم.