حالا دیگر حتی توان به ظاهر لبخند زدن هم در من به طور کامل مرده. دیگر نمیتوانم تظاهر کنم. وقتی مادرم زنگ میزند، یا دوستانم نمیتوانم لبهام را مثل همیشه با خنده باز کنم و با هر حرفی، میزنم زیر گریه. آنقدر احساس فشار و سختی بر من مستولی شده و راهی جلوی پایم نیست که تقریبا تمامم درون یک فضای خالی فرو رفته. صبح ها دوست ندارم چشم هام را باز کنم، شبها دلم نمیخواهد فردا را ببینم.