اواخر اگوست، روز آخر مرداد است و هوا اینجا ابریست. کافی بود کمی هوا خنک تر باشد تا لحظه ای احساس کنم حالم بهتر است.

آفتاب من را افسرده میکند، هوای گرم هم همینطور. خشکی و بی آب و علفی هم همینطور.

چیزهایی که اینجا بی انتها و تمام نشدنی وجود دارند. به خودم میگویم کمی کارهام روی روال بیافتد از اینجا میروم. مثل خیلی از وعده و وعیدهای دیگر که به دلم میدهم تا آرام و دلخوشش کنم.

بعضی وقتها مثل امروز به ته سرنوشتم فکر میکنم. که یک زنی یکروز لابلای قفسه های کتاب ناپدید میشود، در جایی که کسی او را نمیشناسد و در خانه اش را نمیزند. زنی که کفش هایش را همیشه جفت میکند، روتختی ها و حوله هایش بوی صابون میدهند و وسواس عجیبی در قراردادن وسایل به ترتیب اندازه دارد با این حال آدم هایی که برای بسته بندی وسایلش چون ورثه ای ندارد وارد خانه میشوند بی توجه به تمام اینها، کارتن ها را باز میکنند تا آخرین خاطرات وجود یک آدم دیگر روی این زمین تمام شود.

و راستش اصلا از این بابت ناراحت نیستم. حتی دلهره ای ندارم، نه از رفتن و نه از فراموشی. اتفاقا برایم خوشایند است. بنظرم آدم ها وقتی که احساس میکنند میخواهند بروند باید دکمه ای چیزی باشد که آن را بزنند، تا تمام و خاموش شوند.