یکی از مشتری ها از در که آمد داخل، بدون اینکه به من نگاه کند راهش را کشید رفت روی صندلی نشست. رفتم کنارش گفتم آیا شما وقت دارید؟ چشمش را تا جایی که میتوانست در کاسه چرخاند و با پره های بینیش گشاد شده از خشم گفت بله! با فلانی. جوابش با این معنی همراه بود که چطور جرات کرده ای با من حرف بزنی! لبخند زدم و پرسیدم آب یا نوشابه میل دارید؟ بلند لحجه ی من را مسخره کرد و گفت واتر؟ اوه یو مین واتر! نُ آیم گود!

رفتم نشستم سرجایم و مشغول بقیه کارهایم شدم. اما آن حرکت چشم ها، آن مسخره کردن لحجه ام مدام توی سرم پرسه میرفت، بغض کردم.

دوست داشتم از آنجا با نهایت توانم بدوم و دور شوم. از آدم ها، از تمسخر توی چشم ها، از همه چیز، اما مجبور بودم ادامه بدهم. مجبور بودم باز لبخند بزنم، مجبور بودم.