454
مثل یک لشکر شکست خورده نشسته ام و ناامیدانه منتظرم زمان بگذرد بروم سرکار. تنها چیزی که برایم مانده فرار از خودم است. حتی یک ثانیه سکوت، من را میشکند. در اتاقم مدام تلویزیون روشن است، وقتی از اتاق میزنم بیرون تا موقعی که کارم را شروع کنم یک لحظه موزیک از گوشهایم جدا نمیشود. حتی میل و رغبت ندارم این روزها را بازگو کنم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم آذر ۱۴۰۴ ساعت 3:24 توسط پاپن هایم
|