مثل یک لشکر شکست خورده نشسته ام و ناامیدانه منتظرم زمان بگذرد بروم سرکار. تنها چیزی که برایم مانده فرار از خودم است. حتی یک ثانیه سکوت، من را میشکند. در اتاقم مدام تلویزیون روشن است، وقتی از اتاق میزنم بیرون تا موقعی که کارم را شروع کنم یک لحظه موزیک از گوشهایم جدا نمیشود. حتی میل و رغبت ندارم این روزها را بازگو کنم.