464

مامان گفت رفتیم سر خاک، همه آمده بودند. یاسین خواندیم، خاکش قشنگ زیر سایه درخت افتاده، همه قبل از هشت آنجا بودیم آفتاب جانمان را نگیرد، سنگش را سفارش دادم شعری که خیلی دوست داشت بنویسند: این سبزه که امروز تماشاگه توست، فردا همه از خاک تو برخواهد رست. همه چیز خوب برگزار شده نگران نباش.

به بازتاب نمیدانم چی که افتاده بود به سقف زل زدم، الان بابا کجاست؟ مشت دستهام را کوبیدم به سینه م. این نفس کجا مانده؟ رگ های دست بابا که گره های پلاستیک را باز میکرد مثل طناب گلوم را فشار داد. از سینه ام بوی گوشت سوخته میآمد، گفتم بابا؟! حتی تو خوابم هم نمی آیی؟ پس کی خداحافظی کنیم؟ کی هم را دوست داشته باشیم؟ کی هم را ببخشیم؟ کی زیر آفتاب دوباره پاچه های شلوارمان را بزنیم بالا چشمانمان را روی نور اهواز ببندیم؟ کی تو من را ببینی؟ من کی تو را درک کنم؟ الان باید بفهمم ته تمام اینها باز چقدر دوستت دارم؟ بازتاب نمیدانم چی روی سقف تکان خورد. مامان حرفهایی میزد همچنان! در مورد آدم ها، در مورد مراسم. یک آن صورتم را لمس کردم که توی دریا داشت غرق میشد، خاله گوشی را از مامان قاپید: اوووو هنوز داری گریه میکنی؟ تلفن را قطع میکنم، زنی با صدای شغال های دشت تکرار کرد بیشعور، بیشعور، بیشعور.

463

بابا امروز از دنیا رفت.