648
كلنجار رفتن هر روزه با خودم، من را در خاك ماليده... كم آورده ام، در برابر اين موجود! به ستوه آمده ام و رهايش كرده ام.
اين نبرد را باخته ام.
كلنجار رفتن هر روزه با خودم، من را در خاك ماليده... كم آورده ام، در برابر اين موجود! به ستوه آمده ام و رهايش كرده ام.
اين نبرد را باخته ام.
بدنم به طرز عجیبی شروع کرده به صحبت کردن! با هر اتفاق رگ های گردنم با هر ضربه ی قلبم در حال از جا کنده شدن اند و دستها و پاهایم با چنان شدتی میلرزند که انجام هر کاری را مختل میکنند. این اتفاق میتواند هر اتفاقی باشد، مثلا گرفتن نسخه ی دارو از داروخانه ای که تابحال به آنجا نرفته ام، سفارش دادن یک قهوه ی جدید که تا بحال امتحانش نکرده ام، زنگ زدن به اداره ای بابت پیگیری کاری که تا به الان با آن سروکار نداشته ام. هر اتفاقی، هر اتفاقی. حتی پیدا نکردن شیر در قفسه های همیشگی البرتسون. احساس میکنم بدنم دارد با فروپاشی روانم همراهی میکند. دارم خودم را میبینم که دارد از هم گسسته و مجزا میشود. دارم نابودی ام را میبینم.
فرار میکنم. از خودم، از نوشتن، از آدمها، از دوست داشتن، از دلتنگی، از دوست داشته شدن، از روز، از حرف زدن، از غذا خوردن، از توی چشم دیگران نگاه کردن، از جواب دادن تلفن، از خواندن مسیج ها، از هر چیز بجز واقعیت گه و تلخ. هر بار توی آینه نگاهم که به خودم میافتد میزنم زیر گریه. احساس دربدری و خستگی دارم. مدام خسته ام، چشم هام را که باز میکنم خسته ام. سرگرمی های من با همکار شصت و هفت ساله ام یکیست، خوابیدن، فیلم دیدن و سرکار رفتن! دیگر دلم دوستانم را هم نمیخواهد. دیگر جای خالی کسی را احساس نمیکنم، دوری کسی جز مادرم آزارم نمیدهد. انگار از بابا خشمگینم.
حالا فرق کرده ام، حالا توی فیلم وقتی یکی از روی عصبانیت دیوانه وار بقیه را میزند اینطوری ام که بزنشان! مثل سگ همه شان را بزن! کتک هم بخور ولی بگذار جنون جلوی چشمت را بگیرد، تا جایی که میتوانی بزن.
میخواهم چکار کنم با این زندگی؟ نمیدانم!
چه میخواهم؟ نمیدانم!
برنامه ام چیست؟ نمیدانم! یک شبه نمیشود تکلیف کل زندگی را مشخص کرد! اما باید برای یکی از سوال هام لاقل جوابی داشته باشم بعد از این همه سال! اینجا آمدم که چه بشود؟ نمیدانم! میخواستم چکار کنم؟ نمیدانم! من در دنیایی غرق شده ام که واقعی نیست! دارم فرو میروم. دارم تبدیل به تخیل میشوم. آفتاب را میبینیم، ابرها را، پرنده ها را، سوسک ها و جیرجیرکها را ... انگار فقط در دنیای آنها زنده ام! و در دنیای آدم ها نامرئی ام. کسی مرا نمیبیند. کسی مرا نمیخواند، انگار در دنیای فراموشی گم شده ام، کسی سراغ خاطره ای با من نمیگردد. کسی صدا نمیزند برگرد من اینجام. آیا واقعا همه ی آنها احترامی متقابل بود در دنیای روابط انسانی در جواب احترام های من؟ آیا من هرگز دیده شدم؟ دوست داشته شدم؟ نه فکر نمیکنم. این را وقتی بابا رفت و آدم ها رهایم کردند فهمیدم که چقدر چقدر چقدر برعکس چیزی که به خودمان وعده داده ایم تنهاییم. چقدر مهم نیست که چه بلایی سرمان می آید!
نگران بابام.
حالا کجاست؟ جاش خوب است؟ نکند اذیت باشد؟ مثل سگ تیر خورده هر روز روی تخت زوزه میکشم و کثافت بیشتر از سر و کول چهره ام بالا میرود.
انگار همیشه کسی هست که با رفتنش به نقشه ی خوشبختیمان بریند! اصلا البته کدام خوشبختی؟ من میخواستم او باشد وقت خوشبختی. آرامتر، صبورتر. برویم همان دهاتی که دلش میخواست، سه نفری. نگرانی مان زنده ماندن مرغ و خروسهامان باشد.
رابطه ام با بابا بعد از رفتنش بهتر شده! برایش ریلز میفرستم و دیگر نگران نیستم چه فکری میکند! پیغام هایم بی پرده تر شده اند. حالا با بابا جوری صحبت میکنم که دلم میخواهد.
هنوز چهل روز نشده و دیگر خبری از کسی نیست. آماده باش مصیبت و بیچارگی را نمیشود با کسی قسمت کرد. مثل بره ی سیاه از گله رانده میشوی تا خودت را جمع و جور کنی.
از گروه های خانوادگی خارج شدم! تمام پیج هایی که فالو کرده بودم در اینستاگرام را آنفالو کردم. فکر میکنم خارج شدن، حذف کردن، کنار گذاشتن چیزی را درست میکند که نمیدانم چیست! اما نمیکند. فکر میکنم آرامم میکند، اما نمیکند. فکر میکنم فاصله گرفتن از دنیایی که دارد راه خودش را میرود، آرامم میکند، اما نمیکند. من در برزخی گیر افتاده ام. در یک چرخه ی بی انتها. بابا هرگز برای من بابا نبود. یک بیماری بود که مامان از او پرستاری میکرد. هیچ جای زندگی دستی نبود که من بلند کند، یا آغوشی که مامنم باشد، اما من با تمام نفرتم از این رابطه ی ناقص دوستش داشتم. بسیار بیشتر از همه ی آدمهای دنیا. من دلم میخواست پدرم را از دست خودش یکروزی نجات بدهم. دلم میخواست خودم را از این جای خالی نجات بدهم و مادرم را.
بابا قسمت هایی داشت، جنبه هایی و داستان هایی که به حاشیه رفتند و محو شدند و نشد در فصل های بودنش به آنها رسید. چرا من آنها را حذف کردم؟ چرا راستگو درستکار بودن بابا را حذف کردم؟ چرا روشنفکر بودنش را حذف کردم؟ با احترام صحبت کردنش؟ چرا نگفتم بابا زیادی میفهمید؟ و قسمتی از بیماری اش برای همین زیاد فهمیدن و فکر کردنش بود؟ چرا نگفتم بابا از یکجایی به بعد دنیا و آدم هایش را به طور کامل پس زد و از آنها ناامید شد؟
بابایی که برای تهیه فرص هایش زنگ میزد و پیغام میداد که تماس گرفتم بابت تهیه قرص ها تشکر کنم! یا تشویقش که حالا که ویزای قبرس را گرفته ای حتما برو و یکی دو هفته ای استراحت کن. من برای خودم هم بابا را سانسور کردم. آن قسمت هایی که میتوانست ذره ای علاقه در من پدیدار کند را از ترس سرخوردگی حذف میکردم. برای من راحتترین و سرراست ترین دلیل بدبختی و دربدری هام بابا بود! جواب همه ی نقص هام، نرسیدن هام، نشدن هام. شاید هم واقعا بود.
حالا این نگاه سرزنشگر، خجالت زده و بی جواب مثل چادری سیاه روی تمام وجودم افتاده. انگار تنها عزادار واقعی بابا منم! دیگر کسی جای خالیش را حس نمیکند. من اما دارم هنوز با جای خالیش مثل تمام سی و هشت سال گذشته زندگی میکنم.
در این سی و هشت سال اینقدر به بابا فکر نکرده بودم که توی این چند هفته فکر کرده ام. به حس هام نسبت به او. همیشه میدانستم که باید از او دور باشم. میدانستم که فاصله ما را کنار هم نگه میدارد. میدانستم صمیمیت ما را غریبه میکند. میدانستم دنیای او رنگ دیگری با دنیای من دارد.
الان من چجوری رفتن را برای خودم تعریف کنم؟ رفت یعنی چی؟ کجا رفت؟ چه شد؟ کاش میشد جلوی این رفتن را بگیرم. چقدر انسان در برابر مرگ ناتوان است.