فرار میکنم. از خودم، از نوشتن، از آدمها، از دوست داشتن، از دلتنگی، از دوست داشته شدن، از روز، از حرف زدن، از غذا خوردن، از توی چشم دیگران نگاه کردن، از جواب دادن تلفن، از خواندن مسیج ها، از هر چیز بجز واقعیت گه و تلخ. هر بار توی آینه نگاهم که به خودم میافتد میزنم زیر گریه. احساس دربدری و خستگی دارم. مدام خسته ام، چشم هام را که باز میکنم خسته ام. سرگرمی های من با همکار شصت و هفت ساله ام یکیست، خوابیدن، فیلم دیدن و سرکار رفتن! دیگر دلم دوستانم را هم نمیخواهد. دیگر جای خالی کسی را احساس نمیکنم، دوری کسی جز مادرم آزارم نمیدهد. انگار از بابا خشمگینم.

حالا فرق کرده ام، حالا توی فیلم وقتی یکی از روی عصبانیت دیوانه وار بقیه را میزند اینطوری ام که بزنشان! مثل سگ همه شان را بزن! کتک هم بخور ولی بگذار جنون جلوی چشمت را بگیرد، تا جایی که میتوانی بزن.

میخواهم چکار کنم با این زندگی؟ نمیدانم!

چه میخواهم؟ نمیدانم!

برنامه ام چیست؟ نمیدانم! یک شبه نمیشود تکلیف کل زندگی را مشخص کرد! اما باید برای یکی از سوال هام لاقل جوابی داشته باشم بعد از این همه سال! اینجا آمدم که چه بشود؟ نمیدانم! میخواستم چکار کنم؟ نمیدانم! من در دنیایی غرق شده ام که واقعی نیست! دارم فرو میروم. دارم تبدیل به تخیل میشوم. آفتاب را میبینیم، ابرها را، پرنده ها را، سوسک ها و جیرجیرکها را ... انگار فقط در دنیای آنها زنده ام! و در دنیای آدم ها نامرئی ام. کسی مرا نمیبیند. کسی مرا نمیخواند، انگار در دنیای فراموشی گم شده ام، کسی سراغ خاطره ای با من نمیگردد. کسی صدا نمیزند برگرد من اینجام. آیا واقعا همه ی آنها احترامی متقابل بود در دنیای روابط انسانی در جواب احترام های من؟ آیا من هرگز دیده شدم؟ دوست داشته شدم؟ نه فکر نمیکنم. این را وقتی بابا رفت و آدم ها رهایم کردند فهمیدم که چقدر چقدر چقدر برعکس چیزی که به خودمان وعده داده ایم تنهاییم. چقدر مهم نیست که چه بلایی سرمان می آید!