645
نگران بابام.
حالا کجاست؟ جاش خوب است؟ نکند اذیت باشد؟ مثل سگ تیر خورده هر روز روی تخت زوزه میکشم و کثافت بیشتر از سر و کول چهره ام بالا میرود.
انگار همیشه کسی هست که با رفتنش به نقشه ی خوشبختیمان بریند! اصلا البته کدام خوشبختی؟ من میخواستم او باشد وقت خوشبختی. آرامتر، صبورتر. برویم همان دهاتی که دلش میخواست، سه نفری. نگرانی مان زنده ماندن مرغ و خروسهامان باشد.
رابطه ام با بابا بعد از رفتنش بهتر شده! برایش ریلز میفرستم و دیگر نگران نیستم چه فکری میکند! پیغام هایم بی پرده تر شده اند. حالا با بابا جوری صحبت میکنم که دلم میخواهد.
هنوز چهل روز نشده و دیگر خبری از کسی نیست. آماده باش مصیبت و بیچارگی را نمیشود با کسی قسمت کرد. مثل بره ی سیاه از گله رانده میشوی تا خودت را جمع و جور کنی.
از گروه های خانوادگی خارج شدم! تمام پیج هایی که فالو کرده بودم در اینستاگرام را آنفالو کردم. فکر میکنم خارج شدن، حذف کردن، کنار گذاشتن چیزی را درست میکند که نمیدانم چیست! اما نمیکند. فکر میکنم آرامم میکند، اما نمیکند. فکر میکنم فاصله گرفتن از دنیایی که دارد راه خودش را میرود، آرامم میکند، اما نمیکند. من در برزخی گیر افتاده ام. در یک چرخه ی بی انتها. بابا هرگز برای من بابا نبود. یک بیماری بود که مامان از او پرستاری میکرد. هیچ جای زندگی دستی نبود که من بلند کند، یا آغوشی که مامنم باشد، اما من با تمام نفرتم از این رابطه ی ناقص دوستش داشتم. بسیار بیشتر از همه ی آدمهای دنیا. من دلم میخواست پدرم را از دست خودش یکروزی نجات بدهم. دلم میخواست خودم را از این جای خالی نجات بدهم و مادرم را.
بابا قسمت هایی داشت، جنبه هایی و داستان هایی که به حاشیه رفتند و محو شدند و نشد در فصل های بودنش به آنها رسید. چرا من آنها را حذف کردم؟ چرا راستگو درستکار بودن بابا را حذف کردم؟ چرا روشنفکر بودنش را حذف کردم؟ با احترام صحبت کردنش؟ چرا نگفتم بابا زیادی میفهمید؟ و قسمتی از بیماری اش برای همین زیاد فهمیدن و فکر کردنش بود؟ چرا نگفتم بابا از یکجایی به بعد دنیا و آدم هایش را به طور کامل پس زد و از آنها ناامید شد؟
بابایی که برای تهیه فرص هایش زنگ میزد و پیغام میداد که تماس گرفتم بابت تهیه قرص ها تشکر کنم! یا تشویقش که حالا که ویزای قبرس را گرفته ای حتما برو و یکی دو هفته ای استراحت کن. من برای خودم هم بابا را سانسور کردم. آن قسمت هایی که میتوانست ذره ای علاقه در من پدیدار کند را از ترس سرخوردگی حذف میکردم. برای من راحتترین و سرراست ترین دلیل بدبختی و دربدری هام بابا بود! جواب همه ی نقص هام، نرسیدن هام، نشدن هام. شاید هم واقعا بود.
حالا این نگاه سرزنشگر، خجالت زده و بی جواب مثل چادری سیاه روی تمام وجودم افتاده. انگار تنها عزادار واقعی بابا منم! دیگر کسی جای خالیش را حس نمیکند. من اما دارم هنوز با جای خالیش مثل تمام سی و هشت سال گذشته زندگی میکنم.
در این سی و هشت سال اینقدر به بابا فکر نکرده بودم که توی این چند هفته فکر کرده ام. به حس هام نسبت به او. همیشه میدانستم که باید از او دور باشم. میدانستم که فاصله ما را کنار هم نگه میدارد. میدانستم صمیمیت ما را غریبه میکند. میدانستم دنیای او رنگ دیگری با دنیای من دارد.
الان من چجوری رفتن را برای خودم تعریف کنم؟ رفت یعنی چی؟ کجا رفت؟ چه شد؟ کاش میشد جلوی این رفتن را بگیرم. چقدر انسان در برابر مرگ ناتوان است.