این زندگی ترس های زیادی در من بوجود آورده. ترسهایی که تحمل کردنشان از اتفاق افتادنشان دردناکتر بوده اند و هستند! از دوری ترسیده ام اما پاهایم من را دورتر کرده اند. از مکان ها و آدم های جدید ترسیده ام اما به جاهای جدیدتر، آدم های جدیدتر و موقعیت ها ناآشنا قدم گذاشته ام، از آّب و شنا ترسیده ام اما با همان ترس در استخر پریده ام و شنا یادگرفته ام، از تنها ماندن ترسیده ام اما همیشه کسی که دیگر کنارش خودم نبوده ام را رها کرده ام و این لیست آنقدر طولانی ست که لاقل برای من انتهایش دور است.

در هر مرحله، در هر مسئله، ترس قسمت بزرگی از انرژی ام را گرفته، قدم هام را سست کرده و با این حال کسی شکم این ترس را دریده و گذرم را داده. گاهی فکر میکنم ناخودآگاه من کاری را میکند که باید بکند، کاری به ترس ها و نگرانی هام ندارد. انگار او عروسک گردان باشد و من به خواست او برقصم.