بعد از تجربه ی ناموفق استیک خوک، قبض موبایل پرداخت نشده، گریه های مداوم، کم شدن دو کیلو از وزنم بخاطر بی علاقگی در غذا خوردن مینویسم.

دیگر بنظرم آسمان قشنگ نیست، بنظرم هیچ غذایی لذت بخش نیست، هیچ کتابی خواندنی نیست، هیچ پستی دیدنی نیست و تا صبح میتوانم این لیست از عدم لذت را پر کنم.

من خودم را از آدمی که هر روز لبه ی تختم مینشیند و جهان را با حیرت و پرسش مینگرد و دقیقا نمیداند در اینجا چه میخواهد جدا و غریبه میابم.

این آدم دیگر نه تنها خلقی ندارد که شوری برای خلق هم ندارد.

چقدر وضع کثافت و لجنی ست.